تبليغاتX
من و زندگیم
 
من و زندگیم
 
 
زندگی بازیکن خوبیه و ما بازیهای زیادی میخوریم.این یک وبلاگ خصوصیه و حرفای دل منه
 
از کسی ضربه خوردم که انتظار نداشتم،ضربه بدی بود، نمیتونم طاقت بیارم.

خدای من تمام هستی و زندگیم از بین رفت، من چرا اینقدر احمق بودم.

خدایا کاش میمردم.

نمیدونم چطور این دردو تحمل کنم.

دلم بد شکست، دلم از کسی شکست که تمام زندگیم بود.

خدایا به کی باید اعتماد کنم،خدایا چطور جواب دلمو بدم، خدایا تاوان دلمو کی پس میده.

خدایا تقاص دلمو بگیر

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 23:6  توسط امین  | 
تازگیا خیلی اوضام بهم ریخته، روزامو فقط دارم تلاش میکنم که شب بشه.

یک زمانی بود هر چند خیلی دور نیست، همین چند ماه پیش فقط به آینده فکر میکردم ولی الان نمیتونم حتی به فردا فکر کنم ، چون فردا برام مثل جهنمه ، چون تنهام و قراره که تنها بمونم.

فقط دارم به گذشته فکر می کنم گذشته ای که بهترین روزهای زندگیم بوده. تمام ثانیه هام داره به یاد گذشته میگذره.

خیلی دل نازک شدم، به هر چی که فکر میکنم یکدفعه می بینم دارم گریه می کنم.تو تک تک لحظاتم فقط بغض وجود داره و بس.هر چی بیشتر گریه می کنم بیشتر بغضم بزرگ میشه، الان نزدیک 2 ماهه که سرما خوردم و دارو نمی خورم که خوب بشم، چون هر کی که به چشمام نگاه میکنه فکر میکنه آنفلوانزای خوکی دارم و چیزی ازم نمیپرسن.

یکماه دیگه باید برم سربازی، امیدوارم به ماه دوم سربازیم برسم، خیلی سخت میگذره روزهامو ساعتامو ثانیه هام.

دیگه امیدی ندارم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:33  توسط امین  | 

کردی آهنگ سفر،اما پریشان می شوی

چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جان سوز مرا

آنچه هستم کنون در عاشقی آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب

چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی

منکه میدانم تو هم چون شمع گریان می شوی

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت

همچو ابر نو.بهاران اشک ریزان می شوی

بشکند پیمانه صبرم ولی در چشم خلق

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

بینم آنروزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر آتش و سرتا به پا جان می شوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

آنزمان بی همزبان در این گلستان می شوی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:36  توسط امین  | 

چند روزه که از همه جا بریدم، چند روزی رو خونه دانیال بودم، میگن خدا همیشه یک نشانه برای امید داشتن برای آدم میفرسته، نشسته بودیم تو ماشین دانیال ، آلبوم جدید احسان خواجه امیری رو داشت، چقدر صدای این خواننده آرامش داره،آهنگ تحملشو شنیدم، چقد زیباست این آهنگش.الان هم دارم همون آهنگو گوش می کنم شاید این هم یکی از کمک های خداست به من. شاید، شاید شاید شایددددددددددددددد

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط امین  | 
امروز خیلی عادیه، یک جمعه خیلی معمولی، شاید معمولی تر از اون که باید باشه و دلیل این همه سکوت و آرامش معلوم نیست.

از صبح تا حالا به خانمی زنگ نزدم، البته درگیر بودم و لی خب بزودی میزنگم و صداشو میشنوم.

فعلا من  موندم و یک روز معمولی و یک سرنوشت معمولی.

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:27  توسط امین  | 

دیروز خیلی اوضاع قمر در عقرب بود،بدون اینکه اونجوری به نظر بیاد، بالاخره تونستم دیشب تمومش کنم.

امروز وفعلا که آرامش قبل از طوفانه،میترسم از آینده ای که هیچ چیزش معلوم نیست.

فردا چی پیش بیاد...

خدایا به امید تو

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:44  توسط امین  | 

اما قلب دیگری هم هست؛

 

قلبی که از بودنش بی‌خبریم.

 

این قلب اما در سینه، جا نمی‌شود

 

و به جای این که بتپد، ... می‌وزد و می‌بارد و می‌گیرد و می‌تابد

 

این قلب نه می‌شکند و نه می‌سوزد و نه می‌گیرد.

 

سیاه و سنگ هم نمی‌شود

 

از دست هم نمی‌رود

 

زلال است و جاری

 

مثل رود و نسیم

 

و آن قدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی‌ماند

 

بالا می‌رود و بالا می‌رود و بین زمین و ملکوت می‌رقصد

 

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می‌کنی، او دعا می‌کند

 

وقتی تو می‌رنجی، او می‌بخشد

 

این قلب کار خودش را می‌کند

 

نه به احساست کاری دارد نه به تعلّقت

 

نه به آن چه می‌گویی؛ نه به آن چه می‌خواهی

 

و آدم‌ها به خاطر همین دوست‌داشتنی‌اند

 

به خاطر قلب دیگرشان

 

به خاطر قلبی که از بودنش بی‌خبرن
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:42  توسط امین  | 

نمی دونم چرا وقتی همه چیز داره درست میشه یهو یه اتفاقی میفته و همه چیزو بهم میریزه،نمیدونم تا کی میشه این وضعیتو ادامه داد، دلم گرفته از همه چیز، همه چیز اشتباهه، همه دروغن. زندگیم داره عجیب میشه، من چرا به اینجا رسیدم، نباید اینجوری میشد،چرا اینقدر بزرگ شدم که همه چیز برام به این کوچیکی شد خیلی اشتباه داشتم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:26  توسط امین  | 

مرغ محبتم من ،کی آب و دانه خواهم

با من یگانگی کن، یار یگانه خواهم

 ****

شمعی فسرده هستم، بی عشق مرده هستم

روشن و گرم بخواهد،سوز شبانه خواهم

 ****

افسانه محبت، هرچند کس نخواند

من سرگذشت خودرا،پر زین فسانه خواهم

 ****

با م و دری نبینم،تا از قفس گریزم

بال و پری ندارم،تا آشیانه خواهم

 ****

تا هرزمان بشکلی،رنگی بخود نگیرم

جان و تنی رها از،قید زمانه خواهم

 ****

می آنقدر بنوشم،تا در رهت چو بینم

مستی بهانه سازم،گم کرده خانه خواهم

 ****

گر شاخه امیدم بشکسته،ریشه دارم

باران رحمتی کو،کز نو جوانه خواهم...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:4  توسط امین  | 

یادمه یکبار مهدی دوستم راجع به یک حس عجیب بهم گفتف حسی که از تو میخوردت، تموم وجودتو، وقتی به اطراف نگاه می کنی می بینی دیگه منی وجود نداره، یک چیزی مثل خوره که از داخل میخوردت ولی خودت نمیفهمی ، همه اطرافیانت میفهمن و خودت نمیفهمی.داری عوض میشی...

احساس می کنم سرشارم از حس عجیب، از زندگی ، از توانایی، از خواستن،

احساس می کنم یکنفر تو وجودمه، تولحظه هام، تو رگهام.

نمیدونم چرا ولی تازگیا احساس میکنم دارم بزرگ میشم، شاید واقعا دارم برای اولین بار از همه نظر بالغ میشم، دارم به آینده به چشم یک زندگی و نه یک تفریح نگاه می کنم، من آینده رو میخوام چون اون تو تک تک لحظه هاش وجود داره، چون منی وجود نداره، همش ماست.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:9  توسط امین  | 

دیشب داغونم کرد، جهنمی ترین شبی بود که تصورشو میکردم، هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری بشه.

دیشب حدودای ساعت 3 بیدار شدم، داشتم خوابشو میدیدم.

بعد نماز زدم بیرون، فقط داشتم راه میرفتم ولی کجاشونمیدونم، بهم ریختم، اصلا هیچی درست نیست، نه عقل و نه دل.نمیدونم چکار کنم.صبح چشامو باز کردم دیدم توپارک رو نیمکتم.

اصلا خوابم نمیبره، میترسم بخوابم و تو خواب ببینمش و تو بیداری اینجوری.

هیچجوری نمیتونم خودمو قانع کنم، خدا میدونه چی بوده، خدا.دلم داره ازدوریش میترکه ولی نمیدونم.

از این میسوزم که دلم میگه داره راست میگه و نمیتونم یک دلیل قانع کننده برای خودم پیدا کنم.آخه دلیلی نمونده.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:57  توسط امین  | 

لعنت به این زندگی، دیشب از سردرد مثل نعش خوابیدم، ولی باز هم خوابشو دیدم، یک ساعته هر چی تو تخت دور خودم میپیچم که بخوابم نمیتونم، فقط دارم فکر می کنم. سرم مثل وزنه های آهنی شده سنگین و بزرگ.

تمومش جلو چشمم داره راه میره، انگار با یک پتک میزنن تو سرم.

چقدر دلم میخواد مثل همیشه تک تک حرفاشو باور کنم ولی اینبار دلم تنهاست، دیگه نمیخوام به حرفای دلم گوش کنم، دیگه به هیچکس اعتماد ندارم. دارم میمیرم از سردرد، خدایا تو راهنماییم کن که چی درسته و چی غلط

خیلی سخت بود، آخه چرا من، خیلی .

صدای اذان میاد یعنی چی؟یکی به من بگه آخه چرا

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:46  توسط امین  | 

امروز بعد از ظهر رفتم پیش خانمیم، چند ساعتی با هم بودیم،شاید یکی از بهترین روزهای زندگی بود.کسی نمیدونه یک حال خوشی داشتم که نگو.

ولی از وقتی خانمی رفت خونه باز احساس دوری ودلتنگی همیشگی میاد سراغم،لحظه خداحافظی تموم خستگی های دنیا میاد رو شونم، الان خیلی خسته ام، فقط خواب، که امیدوارم تو خواب هم بیاد پیشم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:4  توسط امین  | 

الان از اون وقتایی که در اوج خستگی دارم از خوشحالی میترکم.نمیدونم چرا، ولی خیلی فاز مثبت تو مغزمه.

نصف خانواده شمالن، نصف دیگشونم شهرستانن،خلاصه هیشکی نیست، فعلا اعصاب خوردی تعطیل.

من مبلو آوردم جلو کامپیوتر،مثل خرس افتادم رو مبل ، پاهامم آویزون دارم حال میکنم از بیخیالی دنیا، گوشیمم تو این دستمه شماره خانمی فرشته روشه، هر چند دقیقه میزنگم روحم پرواز میکنه.آهنگم هم براهه، دیگه از خدا چی میخوام.

در و تلفن هم تعطیل، هر کی کار داره بامن، به موبایلم یکسری میزنه.

وای که هفته پیش چه هفته جهنمی بود،هر چند هنوز هم فکرش تنمو میلرزونه.

ولی بیخیال، همه چی درسته. من بهترین دختر دنیارو دارم، من زندگی می کنم و این مهمه.

الان دارم از خستگی میمیرم، از 2 ماه پیش اگزوز ماشین صدای تراکتور میداد، چند بار وصله پینه ای درستش کردم ولی صدا میداد و نمیشد گاز درست حسابی بهش داد، اعصاب خوردی بود، امروز دیگه زدم به سیم آخر گفتم درستش میکنم،تازگیا کلا وصله پینه رو تعطیل کردم. کلی پول سلفیدم ولی به اندازه پولش از جای تعمیرگاه تا خونه گاز دادم،به اندازه ده تا قرص اکس زدن تو فضام.

 وای که زندگی چه حالی میده وقتی میتونی زندگی کنی.

دیشب با خانمی رفتم بیرون هنوز بوی عطر خانمی تو وجودمه، از دیروز نرفتم حموم که بوش نره، کلی دلشادم،زندگی ، من و تو.فرشته زیبای من.خوب و پاک و مهربان.

آزادی و بیخیالی، دنیا واستا من پیاده میشم.

 چه خوبه وقتی شادی زنده باشی،و چه خوبه زنده باشی کنار کسی که زندگیته.خدایا شکرت.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:1  توسط امین  | 
قربونش بشم کم کم داره حال و هواش عوض میشه، بزودی امتحاناتش شروع میشه و فکر نکنم بخواد بره، دیگه کلا از جاده میترسه.

امروز نشستیم کلی با هم حرف زدیم. خیلی وقت بود صاف و پوست کنده باهاش حرف نزده بودم،بالاخره یکی گفتم و یکی شنیدم.

خیلی دوست دارم فرشته من.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:57  توسط امین  | 
دیشب خانمی رو دیدم، زیر چشمای زیباش کبود شده بود، لبش زخم بود، خیلی درد داشت، کاش من جای اون تو اتوبوس بودم.خیلی ترسیده بود.

ظهر زنگ زدم حالشو بپرسم هنوز داشت گریه میکرد، نمیدونم چکار کنم، یکم آرومه باز گریه میکنه، خدایا کمکش کن زودتر فراموش کنه، خدایا به امید تو، کمکش کن.

حیف چشمای بهشتی فرشته من که گریه کنه...

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:40  توسط امین  | 
امروز به گلم زنگزدم، خدارو شکر حالش خیلی بهتر بود، صداش دیگه نمیلرزید، فقط فکر کنم یک مقدار برای ضربه ای که به صورتش خورده ناراحته، خیلی به خودش سخت میگیره، من میدونم چه دل نازکه، خدا کنه رودتر ببینمش، من که دلمبراش خیلی تنگ شده.

بازم خدارو صد هزار مرتبه شکر، دیشب تلویزون تصادفو نشون داد، خدائیش خیلی وحشتناک بود، اصلا فکر اینکه اگه اونور مینشست چه اتفاقی میافتاد هم تمام تنمو میلرزوند، خدایا باز هم شکر.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:39  توسط امین  | 
خب خدارو شکر خانمی من حالش خوبه، فقط شوک زده شده، خیلی زیاد.باید یکجوری حالشو خوب کنیم .خیلی میترسه، هر چند شوخی هم نیست،

ببینی نصف یکطرف اتوبوس مردن و تو سالمی، مخصوصا اگه بار اولت باشه که تصادف می بینی.اصلا شوخی نیست،فقط خواست خدا بود که فرشتشو سالم برسونه.خدا رو شکر.

خدارو شکر که خانمی منو برگردوند. خدارو شکر

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط امین  | 

دیشب بعد از یک هفته گفتم برم حمام و بقول خواهر کوچیکم قیافم بشه مثل آدم، هر چند الان یک مدتیه که دیگه کسی تو خونه زیاد با من حرف نمیزنه.

از حمام اومدم بیرون و داشتم لباس می پوشیدم که برم بیرون.

دیدم شماره missed افتاده رو گوشیم، به همه کس فکر کردم الا اون.ولی وقتی شمارشو دیدم یک لحظه ترسیدم.

هزار جور فکر با خودم کردم، نمیدونستم چی شده.گفتم حتما زنگ زده یکم بخنده، با خودم گفتم هرچه باداباد، زنگ زدم، دیدم از اونور فقط صدای ناله و گریه میاد، یک لحظه دلم ریخت پایین. ده بار زنگ زدم تا فهمیدم چی شده.

گل من تو جاده تو اتوبوس تصادف کرده بود، گفت دارن میبرنمون امدادی شهرستان، شاید هم من حالم بد بود و اینجوری شنیدم، راه افتادم که برم شهرستان گفتم زنگ بزنم باهاش صحبت کنم که احساس تنهایی نکنه، قلبم داشت از جاش کنده میشد.زنگ که زدم گفت داره میاد همین جا. من خیلی ترسیده بودم، هر چی میخواستم بهش روحیه بدم نتونستم.دلم داشت میترکید.

رفتم بیمارستان امدادی ، نمیدونستم اوردنش یا نه، گوشیش جواب نمیداد،با هزار بهونه رفتم تو.دیدمش ته سالن نشسته بود، یک لحظه قلبم واستاد، دستمال گرفته بود جلوی بینیش و پر خون بود.هر چی میخواستم برم جلو نتونستم، بابا و مامانش هم اونجا بودن، هی دور میزدم، سرم داشت میترکید از درد.

پاشد که بره تو اتاق معاینه داشت میلنگید،قلبم داشت وامیستاد، فقط خداخدا میکردم که حالش خوب باشه ، به سرش ضربه نخورده باشه و به CT Scan نبرنش که اونوقت دیگه هیچجوری نمیتونستم بفهمم حالش چطوره.

ولی شاید خدا هم با من لج کرده بود، مستقیم از معاینه بردنش CT scan. هیچکس دیگه تو سالن اصلی نبود ، فقط من بودم.بالاخره آوردنش ولی هیچی معلوم نبود، یکساعت با این حالش اینور و اونور بردنش، یک ویلچر برنداشته بودن که بشینه.همه مسافرا داشتن گریه میکردن.انگار صحنه جنگ بود.من سعی میکردم کسی متوجه من نشه ، ولی برعکس همه داشتن منو میدیدن.چند بار با نگهبان حرف زدم، هزار تا سوال بی جواب کردم.

آخرش با یک بهونه از مامان و باباش حالشو پرسیدم، باباش میگفت خوبه ولی باید یکساعت دیگه هم اینجا وایستیم، نمیدونم چرا باید تو اون جای کثیف و پر سرو صدا وامیستادن.زنگ زدم به دوستاش که یک خبری بگیرم از حالش ولی همشون در دسترس نیودن یا خاموش بودن.

خدایا دیشب چه شب سختی بود و امروز چه روزی میشه.

از صبح دارم شماره دوستشو میگیرم ولی خاموشه، میخوام بهش زنگ بزنم ولی میترسم که ناراحت بشه با اون حالش دلم نمیخواد ناراحتش کنم، دیشب چه صحنه هایی حتما دیده، من کم از این تصادفا ندیدم ولی اون شاید تا حالا تصادف معمولی هم ندیده باشه، قلبش خیلی ظریفه، میدونم شکه شده و بیشتر از اون برای جواب عکسبرداریش میترسم.

نمیدونم چرا دوستش آنتن نمیده، هر وقت لازمش دارم پیداش نیست.

خدا کمکم کن، خدایا حالش خوب باشه.

صورتش قرمز بود، من اونجا واستاده بودم و اون حالش خراب بود، خدایا

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:3  توسط امین  | 
امروز حوصلم سر رفته بود، رفتم طلافروشی دوستم محمد.

داشتیم با هم از هر دری حرف میزدیم.یکدفعه محمد گفت:از حسین(یکی دیگه از دوستام،که چند روز پیش جای محمد بوده)شنیدم که امین آدم شده و یکیو میخواد و از این حرفا، می گفت ایشالا کی شیرینی منو میدی،می گفت بچه ها میگن تصمیمت جدیه.می گفت بچه ها میگن از امین بعید بوده، نمیدونم خیلی چیزای دیگه هم گفت و من نمیشنیدم.آخرشم کلی سفارش کرد برای خرید طلا برم جای خودش.

نتونستم بهش بگم همه چیز تمومه و دیگه چیزی برای دلخوشی ندارم.

نه می تونستم بخندم نه گریه.نمی دونم چرا هر جا میرم باید یک خاطره ای ازش باشه.هر چی دورتر میشم نزدیکتر میشه .

نمیدونم نمیدونم.......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:29  توسط امین  | 
 
  بالا